سیبی که همچنان چرخ میخورد
قبل از هرچیز باید بگویم من ذاتاً بیشتر معلمم تا مشاور. یعنی جنس رفتار و تفکراتم به معلمها نزدیکتر است و معتقدم از هر موقعیتی باید چیزی یاد گرفت و یاد داد. شاید این رفتار معلم گونه من ریشه در حافظه ژنتیک داشته باشد. از پدربزرگ که جلسات قران داشت تا پدر و مادرم که هر دو روزگاری مدرس بودهاند و این علاقه را به فرزندان خود هدیه دادهاند.
از دانشگاه علم و صنعت تا شهید بهشتی
در سالهایی که دیپلم ریاضی فیزیک مهم به حساب میآمد، من هم مثل بسیای از دانشآموزان آن زمان به سمت رشته مهندسی کشیده شدم و از آنجا که به مباحث اقتصادی هم علاقه داشتم به این نتیجه رسیدم که رشته مهندسی صنایع را انتخاب کنم.
در آن زمان رسم بود که اکثر دانشجویان حین تحصیل مشغول به کار میشدند. یکی دوسال بعد از اینکه اولین کارم را شروع کردم، متوجه شدم که رشتههای مهندسی هم کاستیهای خود را دارند. برای مثال در مهندسی صنایع ازهمه رشتههای مهندسی، چند خطی میخواندیم و چون به صورت تخصصی باید برای کار در صنعت آماده میشدیم، در مورد همه چیز کارخانه و تولید برایمان میگفتند، غیر از آدمهایی که قرار بود از این چیزها برای تولید استفاده کنند. این شد که با دانشی که آن زمان فکر میکردم دارم، تصمیم گرفتم روانشناسی را چاشنی کار کنم. شروع کردم به مطالعه روانشناسی برای ورود به دانشگاه ولی هرچه میخواندم میدیدم از مقصودم دورتر میشوم. چون من بنا نداشتم یاد بگیرم با افراد بیمار چه باید کرد، بلکه میخواستم بدانم با افراد سالم چطور باید کار کرد. (بماند که بعدها که بیشتر مطالعه کردم به این نکته رسیدم که روانشناسی انتخاب بدی هم نبود ولی من به فراخور سن و سال عجله کرده بودم).
بلاخره با مشورت با یکی از اساتید و کمی مطالعه و البته به قیمت یکسال انصراف از آزمون کارشناسی ارشد- چون زمانی که ثبت نام کرده بودم قصد داشتم مهندسی صنایع را ادامه دهم- رشته مدیریت را برای ادامه مسیر انتخاب کردم. اول صنعتی خواندم، بعد بازرگانی و دورههای MBA و نهایتاً با دکترای مدیریت کسبوکار تحصیلات آکادمیک را به پایان رساندم.
هرچند روند تحصیلی من در کاری که امروز به آن مشغولم تاثیرگذار بوده با این حال در گذشته رسم نبود هرکس درسش تمام شد و نمیدانست چه کار کند یا شرکتی زد و کارش نگرفت، بیاید و مشاور بشود. من هم از این قاعده مستثنی نبودم.
البته اولین درآمد جدی من به دوران دبیرستان برمیگردد. سال دوم دبیرستان بودم. معلمی که نامش را به خاطر ندارم – چون معلم ما نبود- پای تخته نوشته بود :
”گرد نان پدر چه میگردی پدر خویش باش اگر مردی”
و نمیدانم به چه دلیل، داشت شاگردان کلاس را مورد عتاب قرار میداد. این بیت آنقدر روی من اثر گذاشت که تصمیم گرفتم از همان لحظه از نظر مالی مستقل بشوم. کاری ندارم که تا به این هدف برسم حدود یکسالی زمان گذشت، ولی به هر حال از همان موقع رسماً معلمی را شروع کردم. طی این سالها فقط مقطع و موضوعی که درس میدهم تغییر کرده است و گرنه هربار که میخواهم به کلاس بروم باز همان ذوق، در من زنده میشود. شاید به این دلیل که تدریس شغل من نیست، بخشی از وجود من است.
از سودای خط تولید تا مشاوره مدیریت
دوران دانشجویی آغاز بیش فعالی کاری من بود. پس از ورود به دانشگاه، به عنوان کارمند کاری پاره وقت در یک شرکت خدماتی استخدام شدم. مغازه داری و ترجمه را هم موازی همین کار تجربه کردم. بعد از فارغالتحصیلی، ارتقا پیدا کردم و دو سال با سمت سرپرست اجرایی در همان شرکت ادامه دادم.
بعد مدتی در بخش کنترل پروژهی طرح توسعه سایپا که قرار بود خودروی زانتیا را تولیدکند، تجربهآموزی کردم. در این دوران اولین جرقههای علاقه به مشاوره و درک اهمیت آن، با تجربه پروژههایی که گاهی برای شرکتها در حوزههای ارزیابی کار و زمان، کنترل پروژه و برنامهریزی تولید انجام می دادم، زده شد.
مدیران شرکت صنایع ورق ایران – شرکتی خلاق با مدیرانی نمونه در کشف و شکوفایی استعدادها و تواناییهای نیروها که هنوز هم یکی از جذابترین تجربههای کاری من است- به این نتیجه رسیده بودند با جذب یک مهندس صنایع هماهنگی بین فعالیتهای بازاریابی و تولید کارخانه را بهبود دهند و این فرصتی شد برای من که از سال 80 تا 82 به عنوان سرپرست فنی و توسعه بازار در کنار یک تیم قوی کار کنم و البته شروع تغییر مسیر از مهندسی به فعالیتهای بازاریابی و فروش هم، در همین دوران بود.
از 82 تا 84 به عنوان مدیر بازرگانی با شرکت سفیران قشم همکاری کردم. از آنجا که این مجموعه فعالیتهای کم ریسک را میپسندید، محیطی آرام و کاری یکنواخت داشتم و این شرایط فرصتی بود تا با مطالعه کتابها و جزوههای مدیرعامل شرکت، که مشغول تحصیل MBA در دانشگاه شریف بود، دریچهای نو به روی خود باز کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم بعداً خودم این دوره را بگذرانم.
پس از آن، اولین تلاش من و دوستی فرهیخته، برای استقلال کاری با راهاندازی گروهی به نام بامداد تجارت ایده -که بعدها نام آنرا به بامداد توسعه ایده تغییر دادم- شکل گرفت. شاید به دلیل اینکه توجه یا تجربه کافی در انتخاب شرکتهایی که میخواستیم با آنها همکاری کنیم نداشتیم، نتیجه حاصل در آن زمان چندان موفقیتآمیز نبود، ولی به هر حال شروعی بود برای فعالیت من به عنوان مشاور که تاکنون هم ادامه یافته است.
از سال 85 تا 88 در دو دوره، با یکی از شرکتهای پیشرو در حوزه طراحی و پیاده سازی نرمافزار تخصصی به نام عصر فناروی دانش به عنوان مشاور فروش هم مسیر شدم. که مدیران جوان و خوشفکری داشت و یکی از اولین شرکتهایی بود که میدیدم به آموزش کارکنان به اندازه سودآوری شرکت اهمیت میدهد. این دوره برای من زمان تجربه مذاکرات پیچیده، روشهای منحصر بفرد و خلاقانه در حل مسائل بود.
در جریان فعالیتهایی که در راستای جذب مشتری جدید برای مشاوره داشتم، سال 88 با شرکت سیندژ آشنا شدم که مدیرش در مذاکره از من موفقتر بود و مرا مجاب کرد مسئولیت یکی از شرکتهای زیرمجموعه را برعهده بگیرم. هرچند همکاری من به عنوان مدیر با آن مجموعه سال 90 به پایان رسید، اما دوستی ما همچنان ادامهدار است.
از سال 90 به بعد با تمرکز بیشتری به فعالیت مشاورههای بلندمدت و آموزش پرداختم و به ندرت سمتهای اجرایی پیشنهادی را پذیرفتم.
سال 92 با مالکین جدید شرکت رنگ تماشا که جوانانی بودند با انگیزه، خوشفکر و اهل یادگیری آشنا شدم، که یکی دو سال قبل از آن، شرکت را -پس از آنکه مالکین قبلی موفق نشده بودند جایگاه شرکت را در بازار حفظ کنند- تحویل گرفته و تا آن زمان بیشتر به مرمت زیرساختهای تولید پرداخته بودند.
این چند سال، یعنی تا اواسط سال 96 که به عنوان مشاور با این تیم همکاری میکردم، بیشک یکی از دلچسبترین تجربیات مشاورهی من را رقم زد. مدیرانی منعطف، پویا و هدفمند که هر مشاوری آرزوی کار کردن با آنها را خواهد داشت.
سال 93 یعنی سه سال بعد از اینکه برای اولین بار به عنوان مشاور بازاریابی به شرکت خدمات مالی روشنگران وارد شدم، به پیشنهاد مدیریت شرکت با سمت عضو هیات مدیره و مشاور مجدداً در کنار این تیم قرار گرفته و تا سال 95 افتخار حضور در این شرکت را داشتم.
در بخش مشتریان اشارهای خواهم داشت به برخی از شرکتهایی که در قالب آموزش، انجام پروژههای موردی و مشاورههای کوتاهمدت –کمتر از یکسال- در خدمتشان بودهام.